تبليغاتX
Between The Lines

نمی توانست در ماشینش را باز کند. روز ازدواجش بود و همین چند دقیقه پیش عروسش را در ماشینش نشانده بود و رفته بود چمدان هایش را بیاورد. ولی وقتی برگشت کلیدهای ماشینش را پیدا نمیکرد.

زن با نگرانی به او نگاه کرد، ولی او با اشاره به او گفت نگران نباشد و به داخل خانه برگشت تا آنجا دنبالشان بگردد.

وقتی برگشت تا به او بگوید پیدایشان نکرده است،بچه ی اولشان به دنیا آمده بود.زنش از دیدن او خیلی خوشحال شد ولی نگاه خوشحالش وقتی مرد با اشاره به او گفت آن کلیدها را نتوانسته پیدا کند،سریع به گلایه تبدیل شد.دخترک را نزدیک پنجره ماشین گرفت تا مرد بتواند نوزاد را ببیند.سپس مشغول شیر دادن به نوزاد شد.به مرد اشاره کرد که سعی کند به درون ماشین بیاید تا با هم غذا بخورند.مرد رفت تا روی پله ها و خیابان را جستجو کند.جست و جو و تاریکی او را خسته کرد.وقتی که مرد بازگشت،آن دو خوابیده بودند.مرد تصمیم گرفت برای جست و جوی دوباره تا صبح صبر کند.روز بعد،با وجود جست و جویش در نور روز، باز نتوانست کلیدها را پیدا کند.از ورای شیشه به آنها نگاه کرد.دخترش روی صندلی عقب بازی میکرد و زنش مشغول کار دیگری بود.در ابتدا نتوانست تشخیص بدهد او چه میکند،ولی وقتی چشمانش را به شیشه نزدیک تر کرد،دید که همان موقع بچه ی دومشان به دنیا آمده.مادر به او شیر داد و موهای دختر بزرگتر را که بلند شده بود شانه کرد.مادر وقتی متوجه او شد لبخند زد و با اشاره از او درباره کلید سوال کرد،سپس به شانه کردن موی دخترش ادامه داد.

روز سوم،دختر سوم به دنیا آمد.

روز چهارم آنها حضور مرد را تا زمانی که به شیشه ی پنجره ی ماشین نزده بود حس نکردند.دو دختر بزرگتر در حالی که دزدکی به دو ماشینی که جلوی ماشین آنها توقف کرده بودند می نگریستند،در گوش هم نجوا میکردند.مرد متوجه دو مرد جوانی شد که در آن دو ماشین نشسته بودند.دخترها وقتی خواهر کوچکشان او را شناخت و با خوشحالی فریاد کشید ، کمی یکه خوردند،ولی وقتی بیاد آوردند او کیست خجالتشان زود فروکش کرد.

روز پنجم او متوجه ماشین دیگری شد.تعمیرکار سیاری پیدا کرد و او را برای باز کردن در ماشینی آورد که در آن مادر، در حالی که با حواس پرتی به سه ماشین دیگر خیره شده بود،تنها نشسته بود.

در داخل هرکدام از آنها یکی از دخترها با مرد با مرد جوان هم سن خود نشسته بود.مردها برایش نا آشنا بودند ولی همگی برایش صمیمانه سر تکان دادند.متوجه گریه کوچکترین دخترش شد. با اشاره جویای علت اشکهایش شد.دختر به ماشین مادرش اشاره کرد.

وقتی تعمیرکار در ماشین مادر را باز کرد،کسی داخلش نبود.در حالی که سه ماشین دیگر آماده ی رفتن میشدند،مرد کیف دستی زنش را پیدا کرد.با اشتیاق آن را باز کرد و شروع به جست و جوی نام دخترها کرد.

 

نوشته " احمد محمد مختار" داستان نویس مصری

ترجمه : شهریار خلقی

منبع : مجله "سینما و ادبیات"  زمستان ۱۳۸۴ / شماره هفتم / سال دوم

 

+ نوشته شده در  87/11/18ساعت 2:36 نگارنده:   | 
موضوع:ادبی