نمی توانست در ماشینش را باز کند. روز ازدواجش بود و همین چند دقیقه پیش عروسش را در ماشینش نشانده بود و رفته بود چمدان هایش را بیاورد. ولی وقتی برگشت کلیدهای ماشینش را پیدا نمیکرد.
زن با نگرانی به او نگاه کرد، ولی او با اشاره به او گفت نگران نباشد و به داخل خانه برگشت تا آنجا دنبالشان بگردد.
وقتی برگشت تا به او بگوید پیدایشان نکرده است،بچه ی اولشان به دنیا آمده بود.زنش از دیدن او خیلی خوشحال شد ولی نگاه خوشحالش وقتی مرد با اشاره به او گفت ...
ادامه مطلب...


