چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم
ادامه مطلب...
هنگامی که آدمی در مقابل پسا کنش های محیط اطرافش قرار میگیرد.نا خواسته تن به واکنش هایی میدهد که مجموعه را به سوی تدوام بقای طرفین سوق داده ، تا وجود آرامش را در گوش یکدیگر زمزمه کنند.
این تمیلات ناخواسته که خبر از افول بشریت می دهد نا شی از بی خبری آدمیست و عدم توانایی درک تمایز موجود بین < تعاون> و <دیگر بوده گی>.(تعاون به معنای، راهی برای چینش افکار و هماهنگی آنان و دیگربوده گی به معنای فاصله از خویشتن و جستن آن در دیگری ).
این روی کرد اشتباه واقعیاتی بیگانه را شکل میدهد.واقعیاتی که از حقیقت خود ساخته ی انسان آگاه فاصله گرفته و در نهایت اوست که بیگانه تلقی می شود. دیوانه ای که صلاحیت رهبر گله را زیر سوال گرفته.و رهبرانی که از عقل های کوچکمان ( عقل هایی که در درون خود پرورده نشده اند و فقط تکثری هستند از تعدادی باورهای تحمیلی) در طول تاریخ شکل گرفته اند و زمام رهبری را به سوی با هم بوده گی و چریدن در چمن زاری مصنوع میکشند .
این داستان ، روایت دیوانگانیست که سکوت سینه یشان را به گنگ لب رسانده و خود بودن را فریاد میزنند و...
در جستجوی حقیقت واپاشانده میشوند
میان <واقعیت> و <رویا>
ادامه مطلب...



